دختر بده ی داستان...
قالب وبلاگ
طراح قالب


خبر خبر خبر

بچه ها از همین تریبون اعلام میدارم خیلی خوشحالم...

اون کاری که ازش میترسیدم و انجام دادم و نتیجه ی خیلی خوبی داشت...

احساس میکنم تازه میتونم نفس بکشم..

خیلی خوشحالم...

تو ادامه ی مطلب که البته رمز هم داره توضیح بیشتر میدم واسه صمیمی تر ها...

فردا بازم میریم رشت...با رامین و امین و مینا جوووونیم و البته بودی...

بودی رو به سرپرستی قبول کردم یه مدتی...

دیگه خسته شدم از مسافرت و لی به خاطر اون اتفاق انقدر خوشحالم که میتونم تا اون ور دنیا پیاده (چهار نعل) بدو بدو برم


ادامه مطلب
[ سه شنبه 16 مهر1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
دارم یه کاری میکنم که نمیدونم درسته یا نه...

همه چی بستگی به فردا داره...

فردا یا میشه بهترین روزم یا بدترین...

خیلی استرس دارم واسه اولین باره که میزان استرسم انقدره...

نمیدونم دعا کردن فایده داره یا نه ولی هرچی که هست از ته دلم میخوام فردا همه چی خوب پیش بره...

احساس میکنم کمک لازم دارم ولی با هیچکس نمیتونم راجبش حرف بزنم...حداقل فعلا...

[ جمعه 12 مهر1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
شوالیه شاه آرتور داداش ماداش نداشت؟؟؟

الان بشه به نواده هاش رخنه کرد؟؟؟

دلم میخواد برم با یه سری آدم شوالیه مسلک معاشرت کنم...

نه که خودمم ترسوام...

دلم چنتا آدم سفت و محکم میخواد واسه معاشرت...

میخوام رخنه کنم به تیم شوالیه ها...

فقط میترسم پیداشون کنم...

برم تو تیمشون...

ببینم همش فتوشاپ بوده...


[ پنجشنبه 11 مهر1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
عاغا ما تا اونجایی گفتیم که رفتیم خونه رامین تا مخشونو بزنیم که ببریمشون شمال...

به خاطر کارشون نشد که بشه...

من و امین فرداش ساعت ۵ راه افتادیم کرج-قزوین بودیم که احسان و الهام(فامیلمون) زنگ زدن که پاشید بیاید ماکو...

یه ذره دو دل بودیم ولی دیگه رفتیم...

با  استراحت وسط راه ما ۱۳ ساعت به سمت ماکو رفتیم... بعد فهمیدیم به...چه عقبیم...نصف فامیل اونجان...

هیچی دیگه گشتیم و گشتیم تا اینکه الهام منو برد یه جا که همیشه خرید میکنه جنساشونو از ترکیه میاورد...ما هم که خوره ی لباس...

پالتو و بوت و چندتا لباس مجلسی خوشگل خریداری کردیم...

از اونجایی که بابای الهام و احسان اصلا ترکه کلی اصرار کرد که بریم ترکیه و اونجا بیشتر بهتون خوش میگذره و...ولی چون قول داده بودم برم رشت نشد...

ولی تصمیم داریم بریم...

بچه که بودم رفتما ولی اون موقع جاهل بودم...

راستی دریاچه ی ارومیه را مشاهده کردم...خشکش کردن ولی انقد باحاله یه فضای بزرگ که کلا از نمک پوشیده شده...سفید سفید...

بگذریم...

امروز رفتم دانشگاه...ورودی جدیدا از صد متری معلومن...یاد اولای خودم و سیما افتادم...

کلی حرف زدیم و خندیدیم

علیرضا رو هم دیدم ولی نشد با هم حرف بزنیم...

راستی یه کتاب خریدم به اسم سلطان سینمای کمدی:چارلز چاپلین...

هنوز نخوندمش ولی فکر میکردم اسمش چارلی باشه!!!

[ دوشنبه 8 مهر1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
سلاااااااام...

امشب اومدیم خونه ی رامین و مینا جووووووون...

با امین...

میخوایم مخشونو بزنیم که فردا ببریمشون شمال...

من باید برم دوباره رشت...

قراره تا فردا قبل ظهر رامین خبر بده...

واااای یه دونه خوکچه هندی خریدن اسمش بودی میباشد...پسره...

موهاش بلنده.. موهای لخت و خوشگل و سه رنگ داره...

اسمش بی ریخته ولی با قیافش خیلی فرق داره...

به قول امین مثل کلاه گیس متحرکه...

تازشم طی بررسی های به عمل اومده شیش تا ممه داره...شیش تا...کم نیستا...

اونجاشم با تموم تشکیلات نهایت خیلی بخوایم بزرگ نمایی کنیم 4 میلی متر...

یکم خنگه ولی بانمکه...

یه وجه مشترک دارم باهاش...

اونم هندونه ست...

بودی هم عشق هندونه ی شیرین و قرمز و آبداره...


[ چهارشنبه 27 شهریور1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
من آخر نفهمیدم روز دخدر کی میشه؟؟؟!!!

فرشته سیبیلو از پنجشنبه بهم داره یا اس ام اسی تبریک میگه یا با بوس و بغلی...

امروز هم یه کادو دریاااافت کردم که بسیار زیبا بود...

یه دونه زنجیر ریز و یه پلاک اندازه ی حبه قند...

با اینکه از طلا بدم میاد ولی اینو دوس دارم...

انتظار کادو نداشتم ولی یهو اومد دیگه...

منم تو باغ تی تاب واسه خودم میچرخیدم...

رامین و امین جونم هم بهم امروز تبریک گفتن...

امین برام از این لیوان جادوییا گرفته عکس خودم و خودش روشه... اینم خیلی دوس داشتم...

از وقتی بهم داده همش میرم دبلیو 30...

هی چای و نسکافه میخورم...

:دی

تا این لحظه از رامین کادویی دریافت نشده:((((

[ شنبه 16 شهریور1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
چقدر دوستت داشتم
چقدر نفهمیدی
نمی گویم زیبا ترین اما...
تو مهربان ترین آدم زندگیت را از دست دادی...

[ دوشنبه 28 مرداد1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
به ترتیب از سمت راست

من... پانیذ... امین... پگاه خواهر پانیذ...


ادامه مطلب
[ دوشنبه 28 مرداد1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
داستان...

چند وقت پیش با یه خانومی آشنا شدم...

اسمش مینا بود...

متولد 53 تو یکی از روستاهای کردستان...

یه زنی که اگه مشکلاتش اجازه میداد خیلی خوشگل بود...

عکسای قدیمیش هم اینو ثابت میکرد...

وقتی 12 سالش بوده با پسر داییش ازدواج میکنه...

تو همون 12 سالگی هم باردار میشه...

یه دختر به اسم معصومه...

یه روز وقتی به معصومه غذا میده و میخوابونتش میره سر کارای روزمره ی خونه داریش...

وقتی میاد بهش سر بزنه میبینه نفس نمیکشه و با جیغ و دادش مادر شوهرش اینا میان و متوجه میشن بچه مرده...

بگذریم که دلیل مرگ هم معلوم نمیشه...

بعد یه سال دوباره بچه دار میشه..یه پسر...میثم...

زندگیش خوب بوده...راضی بوده و عاشق شوهرش...

بعد دو سال دوباره باردار میشه و شوهرش واسه کار میاد تهران که واسه زایمان و مخارج نوزاد جدید پول کافی داشته باشن...

به مینا میگه قبل زایمانت برمیگردم...

اما بر نمیگرده...

انگار آب میشه میره تو زمین...

یه مدت میگذره و همه از پید کردنش نا امید میشن...

طلاق غیابی هم گرفته میشه...

برادرای مینا اصرار میکنن که باید ازدواج کنی...

حتما میدونین واسه چی دیگه...

میگن یه زن جوون براش حرف درمیارن و این حرفا...

تو روستاشون یه معلم بوده به برادراش میگه اگه من با مینا ازدواج کنم بهتون پول میدم و از این حرفا...

برادرای محترم قبول میکنن و اصرار میکنن که باید با این ازدواج کنی...

مینا هم زیر بار نمیره...

تو همون روزا یه خواستگار دیگه براش میاد...

یه پیر مرد جانباز موجی که 40 سال بزرگتر از مینا بوده و هشت تا پسر و دو تا دختر داشته و سه تا زن قبل از مینا داشته که همشون مردن...

بهش میگه تنها زندگی میکنه و بچه هاش رفتن...

مینا از رو لجبازی با برادراش قبول میکنه...

خلاصه با گریه راهی تهران میشه با این پیر مرد...

میلاد و میثم هم میذاره پیش مادر شوهر سابقش...

وقتی میاد خونه میبینه یکی از دخترای پیر مرد و دو تا پسرا تو خونه ان و قصد رفتن ندارن...

این سه تا بچه میشن عامل روزای سیاه مینا...

وقتی میگم سیاه منظورم دقیقا سیاهه...

وقتی پیر مرد نبوده مینا رو میزدن...

دو تا پسرا معتاد و دختره هم  مشکل داشته..

در این حد که وقتی پیر مرد نبوده دختره مردا رو میاورده خونه که هم مواد داداشا تامین شه هم خودش به یه نون و نوایی برسه...

چند سال اینجوری میگذره تا این سه تا از اون خونه میرن...

مینا باردار میشه...یه دوقلو...یه دختر یه پسر...

اینا میشن واسه مینا انگیزه...

دیگه کتک هایی که سر هیچی از شوهر احمقش میخورد مهم نبود...

باورتون میشه یه بار انقدر محکم زده تو گوش مینا که پرده ی گوشش پاره شده و حتی نذاشته بره دکتر...

الان گوش سمت راستش نمیشنوه کامل...

وقتی داشت تعریف میکرد جای کبودی های چند روز پیششو نشونم داد...

بچه های اول دبستان رو صبح به صبح با کتک از خواب بیدار میکنه...

در این حد که بچه ها آرزوی مرگ باباشونو دارن...

مینا میگفت چهار ساله که رابطه ی زناشویی ندارم چون خیلی پیره...اون موقع هم که سالم تر بود فقط به زور بوده و عین یه حیوون باهام برخورد میکرد...

میدونید جالب چیه...

این که وقتی این احمق موجی میشه مینا نمیذاره بلایی سر خودش بیاره حتی به قیمت این که خودش کتک بخوره...

عین یه پرستار ازش مراقبت میکنه...

پیرمرد تازگیا یه مریضی گرفته اما مینا دلش نمیاد بهش بگه...

میبرتش بیمارستان ولی نمیذاره بفهمه...میگه پیره بفهمه از قصه دق میکنه...هر دفعه میگه به خاطر ریه هاته که تو جنگ اینجوری شده...

به مینا میگفتم چرا ولش نمیکنی تو که خونه و ماشین و درآمد داری...

گریه میکرد میگفت اگه من نباشم کی از این مراقبت کنه بچه هاش که نمیان فقط منو داره...

کم آوردم در مقابل این همه بزرگی...

نمیدونم حکمت و رحمت زندگی این زن چیه؟؟

نمیدونم عدالت و حق و نا حق زندگی این زن کجای تقدیرشه...

نمیدونم....

اگه بهشت و جهنمی باشه جای این زن کجاست؟

[ دوشنبه 28 مرداد1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
رامین داداش بزرگمه...

[ دوشنبه 28 مرداد1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
امروز به فرشته سیبیلو sms دادم:

ممکنه یه روز شاهزاده ی رویاهام رو پیدا کنم اما پادشاه قلبم همیشه پدرم خواهد ماند

جواب داد:

بابایی دوست دارم هزار هزار جونمی

وقتی خوندم نمیدونم چرا گریم گرفت...

نمیتونم یه لحظه بدون اون زنده بمونم اینو شک ندارم...

فقط از خدا میخوام تا وقتی من هستم پیشم باشه...

سالم و سلامت و خوشحال...

این از این...

رامین عزیزم که رفته بود ارمنستان سه روز پیش اومد و دیشب که جاتون خالی مهمونمون کرده بود دربند موقع شام اعلام کرد دیگه نمیره و نمیتونه مینا ینی خانومشو تنها بذاره...

امین و پانیذ هم دارن سخت به دنبال خونه ی مورد نظرشون میگردن خدا کنه نزدیکمون باشن

مطب امین تو ونکه واسه همین شاید اونجا خونه بخرن...

اینم از این...

از خودم بگم...

کتی جونی پرسیده بود چه باشگاهی...

ژیمناستیک آبجی...

بعد پرسیده بودین رشت میری میای سخت نی؟؟؟

سختی که داره اما حال میده با امین اینا میرم...

اونجا هم ویلا داریم هم یه فامیل...

خوش میگذره اما امیدوارم تکراری نشه چون قرارداد یه ساله دارم دیگه نمیتونم بگم نمیام...

امتحانای ترم تابستون هم تموم شد به زیبایی...

همین دیگه فلن...

تو پست بعدی میخوام زندگی یه زنی رو تعریف کنم که خودش واسم نشست گفت و کلی گریه کرد...

داستانش خوندنیه...


[ یکشنبه 27 مرداد1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
سلااااااااااااااااااااااااام...

یه عالمه خبر دارم...

از همه مهم تر این که دو جای دیگه دارم کار میکنم...

یکیش مربوط به آرایشگاه و آتلیه و مدل عروس و این حرفاس...

خیلی شانسی شد...

یه هفته قبل از عروسی پسر عمه جان رفتیم آرایشگاهی که عروس وقت داشت واسه مشاوره و تست و این حرفا...

اینم بگم که تو گلسار رشته...

بعد اون خانومه که داشت با عروس جون حرف میزد به من گفت بیا مدل عروس شو

منم که ندید بدید سریع گفتم باشه.

بعدش رفتیم یه آتلیه که اونم تو گلسار بود و عکس و ژست و چیک چیک چیک...

حقوقش خوبه و به قول دوستم واسه تنوع حال میده...

روزای زوج هم دو سانس میرم باشگاه شاگردام همه طفلن...

خعلی دوس داشتنی و خنگن...

اصن خسته نمیشم...

حالا شاید برم آموزشگاه زبان دوستم و شاید اونجا هم شروع به تدریس کنم...

اونجا هم باز شاگردام طفلن...

فعلا دارم امتحانی میرم...

یکی از دوستان بسیار ناااااااااااازم بم میگه جوجه ی پر کار...

صدای همه درومده ولی خیلی خوبه...

سر کار رفتن و دوست دارم نه به خاطر حقوقش کلا این که مفید واقع میشم برام لذتی دارد همچون کش رفتن سیب زمینی سرخ کرده از تو آشپزخونه...

البته حقوقشم برام مهمه هاااااااااااااا

فقط مشکل اصلی فرشته سیبیلو و داداشمه که زیاد موافق نیستن قبل از تموم شدن درسم کار کنم...

امین میگه وقتتو بذار رو کاری که مربوط به رشته ی دانشگات باشه...

نمیدونم...

شایدم این کارو کنم...

اما به هر حال باشگاهو میرم

از همه ی اینا که بگذریم دلم واسه وبم تنگ شده بود...

واسه دوستای گلم که با این که نبودم میومدن و غر میزدن...

از این به بعد تند تند میام پست میذارم...



[ سه شنبه 1 مرداد1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
یکی به من بگه چیکار کنم از دست این عادما؟؟؟؟

به جون خودم اگه یه بار دیگه نظر خصوصی بزارید همچین عمومیش کنم که حال کنید...

[ چهارشنبه 5 تیر1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
سلام به همه ی با معرفتایی که من نبودم اومدن و سر زدن...

نبودنم و توضیح میدم و دوباره چند روزی نیستم...

تا مسافرت قبل امتحان که در جریان هستبد...

امتحانام هههههی بدک نبود...(نسبت به دختر خاله :دی)

18واحد پاس کردم ولی یه 2 واحدی افتادم..

قشنگش اینه که سیما جوووونیم که بغل منه عین من زده بود (تستی بود)

ولی اون شده 14 به من داده 9 کصافد...

یه التماس نامه تو اعتراض نوشتم البته خدا کنه جواب بده...

معدلم تا الان 14.95

دعا کنید اونم پاس کنم...

تا حالا معدل انقدر پایین نداشتم...

خلاصه یه نیلو دارید مارکوپولو...

از اصفهان به تهران از اصفهان به رشت از رشت به مشهد و الانم تو لابی هتل بشری مشهد در خدمت شووومام تا ببینم سفر بعدیم کجاس

اینجا پر از عربیه

بعضی زنا حتی صورتشونم با یه پارچه ی مشکی پوشوندن...

راستی یه خواستگار هم دارم اینجا...

تو 4 وعده ی غذایی گذشته رو به روی من میشینه با یه لبخند کثیف نگام میکنه و ریش های محترم رو نوازش میکنه...

دلم واسه سیما و علیرضا و البته عشق مورد نظر جیگل میگلم نفسم عمرم جونم ینی فرشته سیبیلو (بابا جووونییییییم) تنگ شده بسیااااااااار...

راستی 14 تیر بله برون یا همون شیرینی خورون یا همون نامزدی همون داداشمه که گفتم رفتیم خواستگاری...

امین و پانیذ...

ای جوووووووووونم... دوسشون دارم یه عالمه..

اها راستی خوار شوهر بازی یادم رفت...

مهریه ی پانیذ و باباش به شوخی گفت به سال تولدش و فرشته سیبیلو گفت مبارک باشه ارزش پانیذ بیشتر از این حرفاس...

ینی اون لحظه قیافه ی بابای پانیذ دیدنی بود...

خداییشم راس میگه..آرامشی که به امین عزیزم میده یه دنیا میارزه...

خب دیگه کم کم برم...

این آپم به افتخار مخاطب خاص قدیمیم بود که گوشزد کرد چرا وبتو به روز نمیکنی...




[ سه شنبه 4 تیر1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
بچه ها جوووونم من دارم میرم...

با سیما جونیییییییم و داداشم امین و سونیا آبجی سیما جوووووونیم و پسر عمه جان میریم اصفهان منزل عمه جان...

فرجه دادن درس بخونیم اما شما خودتون قضاوت کنید بدون یه تفریح اساسی قبل امتحانا میشه؟؟؟؟؟

اصن حرفشم نزن...

لامصب از 212 تا فوش بدتره...

یه ساعت دیگه راه میفتیم و من هنوز آماده نیستم

خععععلی هم عاااالو...

ادامه ی مطلب هم باشه واسه خودم...



ادامه مطلب
[ شنبه 28 اردیبهشت1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
به بعضی ها باید گفت هــــی‌ فـــلانــی نردبـــان هــوس را بـردار و از اینـجـا بــرو،
با ایــــــن‌ چــیــــزهــا قـــدت به عــــشــق نـمـی رسد !

عـــشـــق بـــال مـــی‌خــواهــد کـه تـــو نـــــــداری . . .


به بعضیا باید گفت بى زحمت دست به دست خودتو گموگور کن نبینمت …



یه سری شدیدا به عینک نیاز دارن ،
واسه اینکه گوشامونو خیلی دراز میبینن !


باطریِ موبایل من …
موندگاریش بیشتر از ” relationshipe ” بعضی رابطه هاست !


بعضیا ﻣﺜﻠﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﺻﻨﺪﻟــی ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻣﯿﻤﻮنن .!
ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺎﻝ ﺗﻮﺋﻪ ﯾﺎ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯽ…


منطقی حرف زدن با بعضی ها،
حتی از پوشیدن دمپایی انگشتی با جوراب هم سخت تره !


احـتــرام برای بعضــیـــا بیــشتر از کـــراکـــ و شیــشــه تـــوهــم مـیـاره !!


بودن با بعضیا لیاقت نمی خواد ، اعصاب می خواد !


یه سری از عقل فقط دندونشو دارن . . .


به بعضیا باید گفت :
شما سیرابی گاوم نیستی چه برسه به جیگر ما !!!


به بعضی ها هم باید با متانت خاصی گفت :
لطفا یه دهن برامون خفه شو …


بعضیا هم مثه این دیوارای تازه رنگ شده میمونن ؛
فقط هستن ولی نمیشه بهشون تکیه کرد ،
اگرم تکیه کنی سر تا پای خودتو کثیف کردی …




[ دوشنبه 23 اردیبهشت1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
بهتره نداشته باشمت !

تا این که داشته باشم و ندونم با چند نفر شریکم !


مهم این نیست که رفتی ، مهم اینه که دیگه برنگردی …


هرکس به طریقی دل ما می شکند
اما تو خیلی خلاقیت به خرج دادی . . .

[ دوشنبه 23 اردیبهشت1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
امروووووووووووز...

روز خوب و عجیبی بود...

یه دوست تازه پیدا کردم...

علیرضا....

تو فارسی عمومی باهاش همکلاسی بودم...

اولین جلسه به خاطر بلبل زبونیاش راجب اسپارتاکوس اسمشو گذاشتم اسپارتاکوس و این اسم موند روش...

الان دیگه اسی صداش میکنم:دی

به یه سری دلایل که خودش میدونه من کلن از اول ترم 2 جلسه رفتم سر کلاس که با دیروز میشه 3 جلسه...

طبق معمول از جزوه شروع شد...

امروز پنجمین بار بود که میدیدمش ولی عجیب بود واسم...

خعععلی شبیه همیم..

از اتفاقای زندگیمون تا طرز فکرمون..

حتا به قول سیما جوووونیم قیافه هامونم شبیه همه...

کلی حرف زدم

حرفایی که حتا با خانواده و سیما نمیتونستم بزنم...

چون هیچ کس درکش نمیکرد..

این دقیقا تو شرایط منه...

مخشو خوردم و اصنم مثل بقیه نیومد وسط حرفم..

ممنونم ازش..

راستی تولدش با پسرک داستانمون تو یه روزه...

آها راستی محض بر طرف کرن سو تفاهما بگم هیچی جز یه دوستی ساده بینمون نیست..

با این که به دوستی اجتماعی اعتقاد ندارم اما این فرق داره

جنسیتش برام مهم نیس

مهم اینه که میفهمه چه مرگمه

مث خودمه



ادامه مطلب
[ چهارشنبه 18 اردیبهشت1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
میگه:هههههههههههههی چه فاز سنگینی...

چه قدر سخته هی ببینیش هی بهت به بهونه های مختلف اس ام اس بده اما نتونی چشم رو چند وقت پیش ببندی...

چقدر سخته دوس داشتن

چقدر بده دوس داشتن

......................................................

اصن اینا رو ول کن...

این همسایه ی کوفتی ما بیااااا و ببین چه بویی راه انداخته...

یه پیر زن جیگره...

شوهر نداره...

بچه هاش جمع شدن خونش ههههی شلوغ میکنن

بساط باربیکیو و این صحبتااااااااا....

اصن حاااااااال میکنم صدای خنده میشنوم...

.....................................................................

هی دارم وانمود میکنم حالم خوبه اما نیست...

حرفات رو مخمه...

[ دوشنبه 16 اردیبهشت1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
سلاااااااااااااااام

من اومدم...

دو روزه اومدم..

امشب یه اتفاق خعععلی خوب افتاد..

رفتیم خواستگاریه پانیذ دوس دختر امین داداشم..

همه چی خععلی خوووب بود...کلی خندیدیم..

فرشته سیبیلو هم خعلی خوشحاااااااال بود..

جای رامین عزیزم خالی بود..

خدا رو شکر میکنم..

از این که میبینم از کجا به کجا رسیدیم به خودم و خانوادم مغروووووووور میشم..

اونایی که ما رو تو شرایط سخت تنها گذاشتیییید..

آره مامان جون با خودتم...

حالا بیا ببین چی شدیم..

واسه خوشبختی امین و پانیذ دعا کنید..

ایشالا همه ی ازدواجا توش آرامش و خوشبختی باشه..

[ شنبه 14 اردیبهشت1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
lسلام...

خوبین؟

خوشین؟؟

سلامتین؟؟؟

والا غرض از آپ کردن این بود که بگم من یه چند روزی نیستم..

نه که نخوام...

نمیشه که بخوام...

دلم تنگ میشه والا...

دارم میرم شمال...

واسه تفریح نمیرم..

رشت یه وقتی گرفتم باید برم به اون برسم...

ادامه مطلبمون رمز داره کسایی که ندارن بگن بدم..

بازم مخصوص آبجیاست..


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 اردیبهشت1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
هى لعنتى!
بيا باهم بازى کنيم:
تو پاکت های خالی سیگارم را بشمار،
من هم،
"شماره هاى غريبه هاى توى گوشى أت را"

[ دوشنبه 2 اردیبهشت1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
http://upload.tehran98.com/img1/sy2xi49lx53rbxn4fqs4.jpg

.

.

.

.

بچه هاااااااااا اینو یه دوست خوب برام فرستاده... ببینید

خعععلی دوسش دارم..

[ جمعه 30 فروردین1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
قابل توجه فقط آبجی خانووووما:

ادامه ی مطلب رمز داره

من و دوست جونیم که از بچگی با همیم

تو پارک دم دانشگاهمونه

خععععلی هم عالوو


ادامه مطلب
[ جمعه 30 فروردین1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
ميخام بدونم اون کسي که گفت:"حجاب سنگر زن است" مردا رو تانک مد نظرقرار داده يا F16 ؟!؟!

جنگ شده عایا؟؟؟

[ سه شنبه 27 فروردین1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
تو ساحل کنار دریا وایسادی...
هوای سرد...
صدای موج...
انتظار..

انتظار..

انتظار..

به خودت میای...

یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کنه...
نه دستی که شانه هایت را بگیره...
نه صدایی که قشنگ تر از صدای دریا باشه...
اسم این تنهاییه

[ سه شنبه 27 فروردین1392 ] [ ] [ نیلوفر ]

بــــــا دیدنِ بـــــعضی صحـــنه هـا نه حق داری داد بـــــزنی،

نـه حـــــق داری گـــــله کنی،

چــــــون دیگـــه بــــه تــو هیچ ربطی نــــداره....

بـــا دیدن بــــعضی صحــــنه هــا فقـــط خــرد می شی!

یــــــه صحنه مثــل دیــــدنش بـــا یــه غــــریبـــه....

[ دوشنبه 26 فروردین1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
گراهام بل…
حلالت نمیکنم… تلفنی را اختراع کردی که
حتی با نگاه کردن به آن هم…
دلم میگیرد
تنم می لرزد
بعض می کنم
یاد خاطراتش می افتم
عطر تنش دیوانه ام می کند
اشک در چشمانم حلقه می زند
می خواهم بعضم را فرو ببرم اما…
غرق در اشک می شود..

[ یکشنبه 25 فروردین1392 ] [ ] [ نیلوفر ]

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیـــــالی،

به شادی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...

اما . . .

چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"

[ شنبه 24 فروردین1392 ] [ ] [ نیلوفر ]

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...

میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...

اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!

اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی ...

[ شنبه 24 فروردین1392 ] [ ] [ نیلوفر ]
درباره وبلاگ

سلام...
4تا چیز خععععلی مهم...
1.عکسایی که میزارم عکسای خودمه...توروخدا انقدر نپرسید واقعا خودتیییییییییییی؟؟؟؟
2.نظر خصوصی نخونده حذفه...
3.مرسی از اینکه میاید...
مرسی از نظراتون...
4.این وبلاگ هدف و موضوع خاصی نداره...
با توجه به حال و هوای خودم پست میزارم...
امکانات وب